
✨تلنگر✨
از جمله بي نمازان بودم,
همه مرا نصيحت و خير خواهي ميكردند؛ پدر، برادر،
توجهي به آن ها نداشتم
روزي تلفن زنگ زد…
پيرزن با صداي گريان گفت: زهرا؟ گفتم بله
گفت زينب وفات كرد،
فرياد زدم زيييينب؟
ديروز با من بود..
گفت امروز در مسجد جامع بر او نماز مي خوانيم…
گوشي را گذاشتم گريه كردم …
زينب چگونه ممكن است او هنوز جوان بود
احساس كردم مرگ سوالم را به تمسخر مي گيرد؛
گريان وارد مسجد شدم اولين بارم بود كه بر ميت نماز ميخواندم
از زينب سوال كردم
او در پارچه ايي پيچيده شده بود؛ جلوي همه صف ها بود
بدون تحرك…
با ديدن او فرياد زدم
مردم مرا نگاه ميكردند
چهره ام را پوشاندم و سرم را پايين انداختم
پـــــدرم دست مرا گرفت و گوشه اي برد و آهسته در گوشم گفت:
نماز بخوان قبل از اين كه بر تو نماز بخوانند
اين سخن آتش در جانم انداخت
راستي او بعد زنده شدن از مرگ چه مي خواهد؟
دوستانش را، فیلم های مبتذل، موسيقي…
خود را در جاي او گمان كردم و روز قيامت را به ياد آوردم.
به قبرستان رسيدم او را در قبر گذاشتيم
با خود گفتم اگر از اعمال او بپرسند چه جواب ميدهد؟
سي دي ها و نوار و موسيقي!
فيلم و عكس هايي كه درون گوشي موبايلش مخفي كرده است!
غيبت هايي كه كرده است!
نماز هایی که نخوانده است!
گناهان کبیره ای که انجام داده است!
به شدت گريه كردم
نه نمازي است كه شفاعت كند
و نه عملي كه نافع باشد
زينب را در قبر تنها گذاشتم و بر گشتم…
و او اينک تک و تنهاست
آری
آن مرگ است…
بزرگترین چالشی که خداوند با آن همهی انسانها را به مبارزه طلبیده!
همه از ایستادگی در برابر این مبارزهطلبیِ خداوند عاجز هستند:
{بگو اگر راست میگویید مرگ را از خود دور کنید}
سوره آل عمران:168
عاقلان را اشاره ایی کافیست….
نسخه قابل چاپ | ورود نوشته شده توسط فاطمه الزهرا ایلام در 1398/10/02 ساعت 10:24:00 ق.ظ . دنبال کردن نظرات این نوشته از طریق RSS 2.0. |