
ماجراي « با التماس»...
# هم قد گلوله توپ بود
گفتم: چه جوري اومدي اينجا؟
گفت: با التماس
گفتم: چه جوري گلوله رو بلند مي كني مياري؟
گفت: با التماس
به شوخي گفتم ميدوني آدم چه جوري شهيد ميشه؟
لبخندي زد و گفت: با التماس!
وقتي تكه هاي بدنشو جمع مي كردن،
فهميدم چقدر التماس كرده!!!!!
* اي شهيد
گذشتي از روزهاي خوش نوجواني ات
* دعا كن برايم
كه اين جواني، مرا بازي نگيرد…
# شهدا_ را ياد كنيد_ با صلوات
* اللهم صل علي محمد و آل محمد*
نسخه قابل چاپ | ورود نوشته شده توسط فاطمه الزهرا ایلام در 1398/05/13 ساعت 02:22:00 ق.ظ . دنبال کردن نظرات این نوشته از طریق RSS 2.0. |
هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
نظر دهید