
کشاورز و ساعتش
روزی کشاورزی متوجه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.ساعتی معمولی اما با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود، بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.
کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند اما باز هم ساعت پیدا نشد.
کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامه جستجو ناامید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد، کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر می رسید.بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد، کشاورز از طرفی خوشحال شد و از طرف دیگر متحیر گشت که چگونه کامیابی از آن این کودک شد؛ پس پرسید ، چطور موفق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟ سرک پاسخ داد، من کار زیادی نکردم، روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم.
ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر می کنید، هر روز اجازه دهید ذهن شما اندکی آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرید و سپس ببینید چقدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد زندگی خود را آنطور که مایلید سر و سامان بخشید.
نسخه قابل چاپ | ورود نوشته شده توسط فاطمه الزهرا ایلام در 1394/06/10 ساعت 12:30:00 ق.ظ . دنبال کردن نظرات این نوشته از طریق RSS 2.0. |